رشت_22 اسفند 90
دست هایم توی دستکش هم یخ زده است....سردم است اما باز هم صبورانه در بازار قدیمی قدم می زنم و به مردم این شهر می نگرم.احساس می کنم از نظر فرهنگی شباهتی نداریم بهم...
اهواز_23 اسفند 90
از روی شعله ها می پرم...و از ته دل آرزو می کنم همه ی افکار وامانده ی مردمان پلید بسوزند...
اهواز_24 اسفند 90
انگار که راهپیمایی باشد از فلکه شهدا...سیل خواهران چفیه به دوش یک طرف خیابان را با خود برده است...راهیان نور...جنگ تمام شده است اما ما هنوز درگیر پیامدهایش هستیم...امیدوارم خواهران عزیز به این نکته توجه لازم را مبذول دارند...عینک آفتابی ام را در می آورم و به هفته نامه ی اَمرداد(هفته نامه ی زرتشتیان) نگاه می کنم...
اهواز_25 اسفند 90
می گویم بچه ی کارونم...پرنده ها و درخت ها و خاک و آسمان این سرزمین را بیشتر از خودم میشناسم...کارون را پر از فاضلاب کرده اند...اما هنوز زیباست پرواز پرنده ها بر فرازش...دل نمی کنم از این ساحل
شهر کهن شوشتر_26 اسفند 90
بازوی برادرم را گرفته ام و به آبشارها نگاه می کنم....توی همین شهر به دنیا آمده ام اما احساس غریبی می کنم با مردم این شهر...گاهی فکر می کنم کاش هرگز ازین شهر بیرون نرفته بودم...
.
+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 11:0  توسط داریونا
|
دلم لک زده است برای یک رفیق خوب...
+ نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 18:13  توسط داریونا
|
انگار آسمان جشن گرفته است...روسری ترکمنم را دور گردنم می بندم.( دختر جنوبی توی لباس شمالی) به جشن آسمان می روم.چه صبور و سنگین و دلنشین...برف می بارد!
+ نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 15:12  توسط داریونا
|
بعضی وقت ها تحمل بعضی چیزها خیلی سخته ...اما از کنار اونها هم میشه گذشت و گفت: میگ میگ!
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 1:8  توسط داریونا
|
سلام رفیق...دلیل نوشتن پست ناصرالدین شاه
هیچ وقت دلم نمی خواد خیلی خیلی پولدار باشم! به اندازه ی یک شاه! دلیلش: از سر تنبلی! صرفا!
فقط دلم می خواد انقدر پول داشته باشم که بتونم زیاد کتاب بخرم...خیلی خیلی زیاد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 1:2  توسط داریونا
|
این روزها زیاد به خوشبختی فکر می کنم
اینکه خوشبختی مقصدیست و باید به آن رسید یا فقط باید آن را احساس کرد؟؟!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 0:44  توسط داریونا
|
ناصرالدین شاه بر تخت جلوس کرده است با یک هیبت همایونی. یک آن بر او رشک می بریم. بی شک کتابخانه ی ملوکانه ای داشته است!
+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 23:10  توسط داریونا
|
تنها چیزی که توی دانشگاه خوب خوب یادگرفته ام ترسو بودن است!
+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 22:46  توسط داریونا
|
کاش همه ی شعرهای عاشقانه را گِل بگیرند. حالا که به کار ما نمی آیند!
+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 22:46  توسط داریونا
|
زن "باید" به حرف شوهرش گوش دهد...
زن "باید" کارهای خانه را به نحو احسن انجام دهد...
بعد از پایان تحصیلاتت "باید" همپای من کار کنی...
خنده ام می گیرد بشدت! "باید" ؟؟؟؟؟!!! می گویم بهتر است خانوادتان را توی پذیرایی منتظر نگذارید!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 15:50  توسط داریونا
|
نمی دانم چرا دلم قرار ندارد... مردشور زندگی ای را ببرند که بر مدار حرف مردم است...
+ نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 23:49  توسط داریونا
|
شیرازـ ششم بهمن ۹۰
دنیا از کنار من می گذرد من هم از کنار دنیا می گذرم...اینطوری خوش تر است رفیق!
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 22:24  توسط داریونا
|
غمگین نیستم، شاد هم نیستم.بعد ازین همه کش و قوس تازه فهمیده ام چقدرررررررررررررررررررررر تنها هستم... دوستم می پرسد چرا؟ می گویم فکر کنم حوصله ی شوهر کردن نداشتم، مسئولیت و این حرف ها...می گوید اگر التماس کنم چی؟ می گویم این کار را نکن...خیلی خسته ام...فکر می کنم توی خانه ی تو هم بیایم باز هم تنها هستم...نمی فهمی مرا....بعد ازین همه مدت...من چقدرررر تنها هستم.....
مهم تصمیم گرفتن بود. پیامدش به جهنم. مهم این است که رها شده ام. می خواهم زندگی کنم هر قدررررررررررر هم که تنها باشم.
+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 19:32  توسط داریونا
|
دیروز دیدمش...دست توی دست دختری و ...لبخند زنان!
فکر کردم حالا من باید جای آن دختر بودم...
چقدر گفت بگو یا علی!
البته شما که می دانید! من وقت ندارم! در باب مقایسه ی خر در زبان فارسی و اجنبی مقاله می نگارم!!!!
اما...نکند فصل عاشقی سر برسد؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 20:52  توسط داریونا
|

وقتی پدرم می گوید بیا خانه...
پدرم پیش ازین فقط یکبار گفته بود بیا خانه....زندایی ام جوان مرگ شده بود....
می ترسم...
لعنت به راه دور...
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 20:46  توسط داریونا
|